و اما ماجرای خواستگاری چند روز پیش...
قبل از حرکت ما به مشهد یکی از خانم های هم محله ای
با دخترش به خونه ما اومد و برای فردای اون روز قرار و مدار گذاشت
ایشون من و به یکی از اقوامشون معرفی کرده بود و قرار شد که این خانم
همراه مادر پسره برای اولین آشنایی بیاد...
(رقیه خانم هم محله ای در مورد اینا یکم توضیح هم داد این که
تک پسره و پدرش بازنشسته نظامی و کارمند شهرداری و
وضع مالیشون خوبه و یه بار ازدواج و طلاق داشته)
و اما روز بعدش رقیه خانم و دخترش و مادر پسره که گویا با همدیگه
فامیل هم هستن اومدن
مادر پسره از من خیلی
خوشش اومد و درباره سن و سال و تحصیلات
من سوال کرد و گفت که پسرش 35 سال داره و
کارمند شهرداری و یه بار هم ازدواج کرده و طلاق گرفته
حالا شما این یک بار ازدواج و طلاق داشته باشید اینجا
و ما هم سوال کردیم که منظور از کارمند شهرداری دقیقا چیه ؟
که ایشون گفت راننده هست اونجا
و گفت که الان هم در دانشگاه ادامه تحصیل میده که من
فکر کردم دیگه با این سن و سال حتما داره لااقل فوق لیسانس
میخونه که بعدا متوجه شدم نخیر تازه داره در یک دانشگاه پولی
لیسانس میخونه حالا اینجا زیاد مهم نیست ...
و اما مادره پرسید که کی از مشهد برمی گردید؟
که ما گفتیم یه هفته بعد و باقی قضایا قر ار بر یک هفته بعد شد
روز بعدش تماس گرفت و گفت وقتی برگشتید به شماره من زنگ بزنید
که من بدونم برگشتید که مادرم گفت خوبیت نداره من زنگ بزنم و اینا
و ایشون گفت میخوام برگشتن شما رو بدونم و اینا
و اما یک هفته بعد به سلامتی ما برگشتیم و من دیدم شماره ایشون
روی تلفن افتاده و چون مادرم سرما خورده بود شدید
به محض رسیدن به خونه به درمانگاه منتقلش کردیم و سرم زدن بهش
تا یکم حالش بهتر شد
فردای اون روز ایشون یعنی مادر پسره زنگ زدن
و قرار و برای فردای اون روز گذاشتن که با پسرش بیان
ولی مامانم مریض احوال بود گفت که بمونه واسه پس فردا یعنی جمعه
و ایشون هم قبول کرد
منم رفتم یکم میوه و شیرینی خریدم
و اما روز جمعه فرا رسید درحالی که مادرم هنوز هم مریض احوال بود